تبلیغات
اشک سرد
ئه وه نده له لای خه لکی باسی باشی توم کردبوو...ئیستاکاتیک لیم ئه پرسن چونه له رووم نایه ت بلیم به جیی هیشتووم!!!!
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox


دل کندن از اون همه عشقی که به تو داشتم
منو به جایی رسوند که حالا ،
تو چشمای یکی دیگه زل بزنمو بگم:
عاشقمی؟!!

خب به درک...!!


می خندم!

دیگر تب هم ندارم

داغ هم نیستم

دیگر به یاد تو هم نیستم

سرد شده ام

سرد سرد

نمی دانم

شاید…

شاید دق کرده ام!

کسی چه می داند…

بی حسم کردی.... نسبت به تمام حس های دنیا...!



نوشته شده توسط :negar
چهارشنبه 21 اسفند 1392-06:58 ب.ظ
نظرات() 

 بــه هـــرکــس مـــی گـــویـــم "تـــــو"

بـــه خـــودش مــیــگـــیــرد. . .!

امـــا نـــمـــی دانــــــد کــــــه

هــیـــچ کــس بـــرای مـن

"تـــــــو"

نـــمــی شـــود. . . . !


کمی عوض شدم؛

دیریست از خداحافظی ها غمگین نمیشوم؛

به کسی تکیه نمیکنم

از کسی انتظار محبت ندارم؛

خودم بوسه میزنم بر دستانم ؛

سر به زانو هایم میگذارم و سنگ صبور خودم میشوم...

چقدر بزرگ شدم یک شبه !!!





نوشته شده توسط :negar
چهارشنبه 21 اسفند 1392-06:52 ب.ظ
نظرات() 

دلم شکست عشق من اما فدای سرت.


کفش هایت را بپوش تا مبادا


خرده هایش در پاهایت برود . . .


|http://www.atrebaroon.blogfa.com|عکس های عاشقانه|http://www.atrebaroon.blogfa.com|


نوشته شده توسط :negar
چهارشنبه 21 اسفند 1392-06:46 ب.ظ
نظرات() 

سخت است در این هوای بهاری ، در این حال و هوای بهار ...
 

دلتنگ کسی باشی که شریک درد هایت است ...

 

 شریک شادی هایت ...

 

اما دست تقدیر تو را اینجا و او را آنجا نشانده است ...

 

سخت است همه جا ، هر لحظه چشم انتظارش باشی ...

 

او میخواهد ، تو میخواهی اما تقدیر نمیخواهد ... 

 

دلم را به بهار میسپارم تا حال و هوایش را تازه کند ! 

 

آرامش کند !

امید را در دلم لبریز سازد !

میدانم که می تواند !



خواســــــتم بگویــــــــــم که کیستـــــــم ...

دیـــدم نگفتن بهتر اســــــــت !

چه ســــــود آن کــــــه نمی ماند همان بهتـــــــــر که نشناسد مرا...!

آن کــــــــس که می مانــــــــــد خود خواهد شــــــــــناخت ...!

.

.

.










نوشته شده توسط :negar
یکشنبه 18 اسفند 1392-10:17 ب.ظ
نظرات() 


کـاشــکـی تـَلـخـ ـی زنـدگــی…کـَــمـی اَلـکـل داشـتــ …


شـایـَد مـَســتـِمـان مـی کــَــرد و دَرد را نـمـی فـَهـمـیـدیــم …


برای نمایش بزرگترین اندازه كلیك كنید

چه کسی حرف مرا می فهمد؟
چه کسی درد مرا می داند؟
در پس پرده ی اشک چشمم
چه کسی راز مرا می خواند؟
چه کسی واژه ی تنهایی را
در دل غم زده ام می بیند؟
با سر انگشت محبت چه کسی
قطره ی اشک مرا می چیند
سال ها غیر خداوند بزرگ
هیچ کس از غمم آگاه نبود
توشه ی زندگیم در همه عمر
جز غم و غصه ی جان کاه نبود
مرگ یک روز و یا یک شب سرد
چشم غمگین مرا می بندد
شاید آنجا پس از این رنج و عذاب
سردی گور به رویم خندد





نوشته شده توسط :negar
شنبه 10 اسفند 1392-11:50 ق.ظ
نظرات() 

شاید دل من عروسکی از چوب است
مثل قصـــــه ی پینوکیــو محبوب است
اما چه دماغـــــــــــی داره این بیچاره
از بس که نوشته: “حال من هم خوب است.!!

برای نمایش بزرگترین اندازه كلیك كنید

بیهـــــودِه نَـقّـــاش بــــــودِه ام . . .


ایــــــטּ هَمِـــــﮧ ســـــال . . !


بِـــــﮧ چَ ــــــــشم هــایَت ڪِـــــﮧ مے رِسَـــــم ،


قَلَـــــــم مــــوهـــا خ ـــــیس مے شَــــوَنــد . . .


بِـــــﮧ لَــب هــایَت ڪِــــﮧ مے رِسَـــــم ،


دَستَــــــم مے لَــــــرزَد . . .


رَنـــگــ هــــا مے گــُــــریـــزَنــــد ،


وَ قــاب هـــاےِ خ ــــــالے ، ، ،


تَنـــ ــهـا . . .


نَبــــودَטּِ تـــــو را . . .


بِـــــﮧ دیـــــوارِ زِنـــدِگـــــے ام ،


مے ڪـــــوبَنــــــد . . .





نوشته شده توسط :negar
شنبه 10 اسفند 1392-11:48 ق.ظ
نظرات() 

بـاورتـ بـشـو ב یآ نـﮧ

روزﮮ مـﮯ رســב کـﮧ בِلَتــ برآﮮ هـیـچـکـس؛

 بـﮧ اَندآزه ﮮ مَـטּ تـنـگــ نَـפֿواهـב شـב

برآی نـگـاه کــرבنــم

نـבیـבنـم


اَذیتـــ کرבنمــــ

برآی تـمـام لَحظآتـﮯ کـﮧ בر کـنـارم בاشـتـے

روزﮮ פֿـواهـב رسـیـב کـﮧ בر פـسـرتـ تـکـرار

בوبـارهـ مَـטּ פֿـوآهـﮯ بوב

میבانــم روزﮮ کـﮧ نـبـاشـم هـیـچـکـَس

تـکـرار مـטּ نـפֿـواهـב شـב
.
.
.


خسته ام...


از صبوری خسته ام...


از فریادهایی كه در گلویم خفه ماند...


از اشك هایی كه قاه قاه خنده شد...


و از حرف هایی كه زنده به گور گشت


در گورستان دلم آسان نیست


در پس خنده های مصنوعی گریه های دلت را ،


در بی پناهیت در پشت هزاران دروغ پنهان کنی . . .


این روزها معنی را از زندگی حذف کرده ام ...

.

.

.مهلت بده
میروم.....
فقط پایت را بردار تا غرورم را جمع کنم....!!!










نوشته شده توسط :negar
شنبه 10 اسفند 1392-11:46 ق.ظ
نظرات() 

tanhae.com 13763011321 پر از سکوت....

ﻧﻪ ﺣﻮﺻﻠـــﻪ ﯼ ﺩﻭﺳـــﺖ ﺩﺍﺷﺘــﻦ ﺩﺍﺭﻡ
 

ﻧﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫـــــــﻢ ﮐﺴـﯽ ﺩﻭﺳﺘـــــــــﻢ ﺩﺍﺷﺘـﻪ
 

ﺑﺎﺷﺪ
 

ﺍﯾـﻦ ﺭﻭﺯﻫـــﺎ ﺳـــــَــــﺮﺩﻡ …
 

ﻣﺜـﻞ ﺩﯼ ,
 

ﻣﺜـﻞ ﺯﻣﺴﺘــــ ـــــﺎﻥ …
 

ﺍﺣﺴــــــﺎﺳـﻢ ﯾـﺦ ﺯﺩﻩ
 

ﺁﺭﺯﻭﻫـــــــــﺎﯾـﻢ ﻗﻨﺪﯾــــﻞ ﺑﺴﺘــﻪ
 

ﺍﻣﯿــــــﺪﻡ ﺯﯾــﺮ ﺑﻬﻤــﻦ ِ ﺳــﺮﺩ ِ ﺍﺣﺴــﺎﺳﺎﺗﻢ
 

ﺩﻓــــــــﻦ ﺷـﺪﻩ …
 

ﻧﻪ ﺑﻪ ﺁﻣـــــﺪﻧﯽ ﺩﻝ ﺧﻮﺷــﻢ ﻭ ﻧﻪ ﺍﺯ ﺭﻓﺘـــــﻨﯽ
 

ﻏﻤﮕﯿــﻦ
 

ﺍﯾـﻦ ﺭﻭﺯﻫـــﺎ ﭘــُﺮ ﺍﺯ ﺳﮑـــــــــﻮﺗـﻢ . . .





نوشته شده توسط :negar
شنبه 10 اسفند 1392-11:45 ق.ظ
نظرات() 

دلـــــمـ ـ ـ نـه عــــشــق میـخواهد ، نـه دروغــــها ی

 

 قـشنگـــ ، نـه ادعـــاهــای بـزرگـــ ، نـه بـزرگهای پـــر ادعــــا ...!

 

 دلـــ ــ ـم یـک فنـجان قــــهوه داغ میــخواهد و

 

یــک "دوســــــت" ، کـه بـشود بـا او حــرف زد و بـعد

 

 "پش

یـــمان " نـــشد ...!!!





نوشته شده توسط :negar
شنبه 10 اسفند 1392-11:44 ق.ظ
نظرات() 

 زِنـدگیــ بهـ مـن آموخـتــ …بآختـم تآ בلخــوشـتــ کـُنَم!


بـَرگ بَرَنـבه اَتــ سآבگیـم نبوב ، בلــ پآکـمــ بـوב …


چون پـآیــ مَـن بـهـ تیغــ کسآنیــ زَخـمــ بَرבآشتــ کـه


اَز آنہــآ اِنتِظآر مُـحَـبَتــ בآشتَمــ زِنـבگیــ بهـ مَـنــ آموخـتـــ


هــیــــچــ کـَسـ شَبیـهـ حـرفہــــــــآیَشــ نیستـ..


متن عاشقانه عکس عاشقانه

دست از دستت که می کشم ،


حسرت همین روزهای کذایی ،


در دلم تاب می خورند ،


آینده چیزی نیست


که بشود پنهان اش کرد.. 


باید از همین جا شعر را 


قیچی بزنم،


هفته ها و ماه ها و سالها را رد کنم


بدوزم به یک سطر مانده به آخر ..


من حالم برای تاب آوردن خوب نیست..




نوشته شده توسط :negar
شنبه 10 اسفند 1392-11:42 ق.ظ
نظرات() 

آهای . . . لیلی


به قصه ی خودت برگرد !


اینجا


مجنون به همه ی لیلی ها "محرم" است


70262718359249196691.jpg

دآشــتـــنــــت …


 مـِـــثــل ِهـوایِ بـَــرفی ، صـُــبــحِ خــیـــلـــی زود


 مـِـــثــل ِ نــَـم نــَـم ِ بـآرون جـــآده شـمــآل ،


 مـِـــثــل ِ خـــوآب بــعــد از ظـهـــر … 


مـِـــثــل ِ عـــشــق هــآی یــواشــکی ...


 مـِـــثــل ِ دیــآلـــوگ هــآی فــیـلــم شــب یــلــدآ … 


مـِـــثــل ِ بــرگــشـتــن آدمــی کــه ســـآل هـــا مــنـتـظــرش بــــودی...


 آی مــــــیــــــــــچــــسـ ــــــــــــبــــــــه





نوشته شده توسط :negar
شنبه 10 اسفند 1392-11:40 ق.ظ
نظرات() 

تو را هیچگاه نمی توانم از زندگی ام پاک کنم

چون تو پاک هستی

می توانم تو را خط خطی کنم

که آن وقت در زندان خط هایم برای همیشه ماندگار میشوی

و وقتی که نیستی , بی رنگی روزهایم را با مداد رنگی های یادت رنگ می زنم

write with tears and they read it with laugh تو را هیچگاه نمی توانم از زندگی ام پاک کنم


عبور باید کرد تا افق پیداست

عبور باید کرد تا جای قدم هایت برجاست

عبور باید کرد از مقابل این لبخندهای فرو خورده

از میان این منظره های چروک خورده

از اجتماع این همه قلب های ترک خورده

باید وا گذاشت و رها کرد

این عشق های خط خطی را

این ثانیه های پاپتی را

باید عبور کرد از امواج بی کسی

باید عبور کرد

عبور باید کرد تــا بهار

تـا سرسبزی چنار

تا بوی خوش یار

باید ترک کرد همه ی آسودگی های پوشالی را

تمام دلخوشی های تکراری را

این همیشه عاشقانه های سفالی را

عبور باید کرد تا نـور

تا هـور

تا لمس بی واسطه ی حضور…

no one here is not lost باید عبور کرد از امواج بی کسی








نوشته شده توسط :negar
چهارشنبه 7 اسفند 1392-05:28 ب.ظ
نظرات() 

آه، از این دل من!
اگر از شاخه بیفتد برگی
دل من می شکند
اگر از ابر ببارد باران
بغض پنهان دلم می ترکد
دو، سه روزی است دلم
نگران ماه است
به خیالش رنگ رخساره ی او کم نور است
باز، دردی دارد
از غم یاس که افتاده به آب
دلم انگار پریشان شده است
ناخوش و گریان است
اشک می ریزد و هی می نالد…

این چه حالی است تو داری دل من؟!
برگ ها می ریزند
چه به روی تلی از خاک،
چه در دامن آب
ابرها می بارند
هم لب پنجره، هم در مرداب
ماه بس خوش رنگ است!
سال ها بوده و تا بازپسین خواهد بود
اگر از راه بیاید گل یاس
و بیفتد در آب
دست تقدیر به راهش برده

دل من! دلبندم!
راز دلتنگی تو
نه به افتادن برگ است و نه ابر است و نه ماه
با خبر باش دلم،
قصه ات رنگین است
غمت از جنس غم فرهاد است
طالع ات شیرین است




نوشته شده توسط :negar
چهارشنبه 7 اسفند 1392-05:20 ب.ظ
نظرات() 

میخواهم به گذشته سفرکنم و تاهمیشه آنجا بمانم‎
میخواهم حس خوب دوست داشتن را دوباره تجربه کنم‎
خنده ای ازته دل‎‎
گفتگویی بدون دلهره بدون جنگ‎
یک آرامش ‎
آنجا که توهنوزخوبی‎
هنوزعاشقی‎
آنجا که میتوان بایک لبخند خوشبختی را درآغوش کشید‎‎




ﺯﺭﺩ ﺗﺮﯾﻦ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﺟﻬﺎﻥ
ﭘﺎﺋﯿﺰ ﻧﯿﺴﺖ ...
ﻧﺒﻮﺩﻥ ﺗﻮﺳﺖ ،
ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ ﮐﻪ
ﻟﺤﻈﻪ ﺑﻪ ﻟﺤﻈﻪ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﺪ





نوشته شده توسط :negar
چهارشنبه 16 بهمن 1392-01:14 ب.ظ
نظرات() 

بخود قول داده ام اولین برف زمستانی که بارید برایت چای درست کنم
باعشق
دوفنجان بلوری کنارهم منتظراولین برف زمستانی هستند

شاید بجای قند لبانت را ببوسم 
می خواهم لذت گرم شدن را درکنارتو تجربه کنم
اولین برف زمستانی که ببارد من یخ خواهم زد
 نه توهستی نه چای عشق
بیچاره فنجانهای بلوری آنها نیز گرم شدن را تجربه نخواهند کرد



چقدر خوشبختم !
می توانم عکسِ سیاه و سفیدِ تو را ببوسم
و باور کنم
که در آن سواحلِ رویا ،
با تماسِ نا بهنگامِ گرمایی
به گونه ات ،
از خواب می پَری ...


اگر پاییز نبود !
هیچ اتفاقِ شاعرانه ای نمی افتاد
نه موسیقیِ باد بود
نه سَمفونیِ کلاغ ها
نه رقصِ برگ ...
و من
هیچ بهانه ای برایِ بوسیدنِ تو
در این شعر نداشتم ...







نوشته شده توسط :negar
چهارشنبه 16 بهمن 1392-01:02 ب.ظ
نظرات() 







  • تعداد صفحات :69
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...